صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
حسن بیپروا ز شور عندلیبان فارغ است غنچه این باغ، دل خوردن نمیداند که چیست ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به خاک شیرخوار آداب میخوردن نمیداند که چیست ناقصان آسودهاند از غم که ماه ناتمام تا نگردد بدر، دل خوردن نمیداند که چیست این جواب آن که میگوید نظیری در غزل هر که دل را باخت دل بردن نمیداند که چیست داغ عمر رفته افسردن نمیداند که چیست آتش این کاروان مردن نمیداند که چیست شعله را اشک کباب از سوختن مانع نشد آتش سوزان نمک خوردن نمیداند که چیست خار نتواند گرفتن دامن ریگ روان رهنورد شوق، افسردن نمیداند که چیست اهل صورت از خزان بیدماغی فارغند غنچه تصویر، پژمردن نمیداند که چیست گشت ذوق وعده سد راه جست و جو مرا دست و پا گم کرده، پی بردن نمیداند که چیست کشته تیغ شهادت در دو عالم زنده است محو آب زندگی، مردن نمیداند که چیست