صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شکوهام آتش زبان گردیده است از خوی دوست آه اگر آبی بر این آتش نریزد روی دوست دور باش ناز اگر نزدیک نگذارد مرا زیر یک پیراهن از یکرنگیم با بوی دوست میشود هر شعلهای انگشت زنهار دگر آتش سوزان طرف گردد اگر با خوی دوست از صدای شهپر جبریل بر هم میخورد گوش هر کس آشنا گردد به گفت و گوی دوست کاسه دریوزه سازد ناف را آهوی چین چون پریشان سیر گردد زلف عنبر بوی دوست میکند از بار دل سرو و صنوبر را سبک رو به هر گلشن گذارد قامت دلجوی دوست گر به این دستور آرد روی دلها را به خود قبلهها را طاق نسیان میکند ابروی دوست میشود سیل بهاران خاروخس را بال و پر رفتن دل میبرد ما بیخودان را سوی دوست میبرد گوی سعادت از میان رهروان هر که از سر پای میسازد به جست و جوی دوست این جواب آن غزل صائب که اهلی گفته است عاشق اندر پوست کی گنجد چو بیند روی دوست؟