صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکست من شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست در خمار و مستی از ما چون نمیگیرد خبر توبه ما را چرا آن چشم بیپروا شکست؟ میکند خون گل ز چشم غیرتم بیاختیار تا که را خاری ز راه عشق او در پا شکست خشک مغزان جهان با تردماغان دشمنند کشتی ما تختهها بر مغز این دریا شکست ظلم کردن بر بلا گردان خود انصاف نیست بیسبب بال مرا آن آتشین سیما شکست نعل ما را شوق بیتابی که بر آتش نهاد بر کمر کوه گران را دامن صحرا شکست چون علم گر پا توانی کرد قایم در مصاف لشکری را میتوانی با تن تنها شکست بر چراغ دیده من نور بیتابی فزود آن که از سنگین دلی آیینه ما را شکست میشمارد سنگ کم رطل گران را ظرف ما ساغر بیظرف نتواند خمار ما شکست خاک خواهد کرد صائب درد میدر کاسهاش محتسب گر بر سر خم ساغر و مینا شکست