صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جای خود وا میکنند اهل صفا بر روی دست دارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست از ته دل هر که خون خویش را سازد حلال میدهندش جای خوبان چون حنا بر روی دست انتظار سنگلاخش مانع افکندن است این که دارد چرخ چون ساغر مرا بر روی دست هر سر شاخی ز گل در کسب آب و رنگ ازو کاسه دریوزه دارد چون گدا بر روی دست روی امیدش نگردد لاله رنگ از زخم خار هر که را چون گل نباشد خونبها بر روی دست چون بود دولت خدایی، دشمنان گردند دوست میبرد تخت سلیمان را هوا بر روی دست آرزوهایی کز او دست تمنا کوته است جمله را دارد دل بیمدعا بر روی دست سهل باشد عشق اگر از خاک بردارد مرا مور را بخشد سلیمان نیز جا بر روی دست میجهد چون سنگ و آهن آتش از بال و پرش گر بگیرد استخوانم را هما بر روی دست عاقبت زد بر زمین چون نقش پایم بیگناه داشتم آن را که عمری چون دعا بر روی دست مگذر از کسب هنر صائب که از راه هنر میگذارد شاه را شهباز پا بر روی دست