صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۲۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیمحابا در میان نازکش انداخت دست ناخن شاهین ز رشک بهلهای در دل شکست قبله گاه من، کلاه سرگرانی کج منه طاق ابروی تو میترسم نهد رو در شکست سرگرانیهاش با افتادگان امروز نیست نقش ما با زلف او از روز اول کج نشست لشکر خط شهربند حسن را تسخیر کرد زلف او افتاده است اکنون به فکر کوچه بست غنچه خواهد شد گل خمیازهام از فیض می میکشد بر دوش من آخر سبوی باده دست گوشه ابروی استغنا چه میسازی بلند؟ میتوان از گردش چشمی خمارم را شکست دست آلایش کشیدم صائب از کام جهان همت من بس بلند افتاده و این شاخ پست