صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من نمیگویم ز گلزارت کسی گل چیده است رنگ آن سیب زنخدان اندکی گردیده است شمع خامش، شیشه خالی، جام عشرت سرنگون عرصه بزم تو، میدان شبیخون دیده است چشمه سوزن محیط بحر نتواند شدن در دل تنگم شکوه عشق چون گنجیده است؟ نیست شیرین استخوان ما چو گوهر بیسبب قطره ما سالها تلخی ز دریا دیده است حسن هر خاری درین گلزار بر جای خودست چون ز مژگان مو به چشم افتد بلای دیده است مگذر از چشمتر ما این چنین دامن کشان شبنم ما پنجه خورشید را تابیده است کلک صائب تا رقم پرداز شد، دست صبا داستان زلف را بر یکدگر پیچیده است