صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر غباری گرده چابک سواری بوده است هر سر خاری خدنگ جان شکاری بوده است لاله کز خون جگر امروز ساغر میزند بر سریر کامرانی تاجداری بوده است تا شدم حیران، ندیدم بیقراری را به خواب وادی حیرت عجب دارالقراری بوده است سایه از سیل گرانسنگ حوادث ایمن است خاکساری سخت مستحکم حصاری بوده است غنچه این باغ دلگیری نمیداند که چیست خارخار دل عجب باغ و بهاری بوده است عمر جاویدان کند نارسای موج اوست وسعت مشرب چه بحر بیکناری بوده است گرد ما محنت ایام نتوانست یافت بیوجودی طرفه ملک بیکنار بوده است در زمان عشق ما کفرست، ورنه پیش ازین گاه گاهی رخصت بوس و کناری بوده است تا نبردم سر به جیب خود، ندیدم عیب خویش سینه روشن عجب آیینه داری بوده است برنمی دارد نظر از لعل میگون بتان صائب ما طرفه رند میگساری بوده است!