صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را رنگ برگ خویش باشد میوههای خام را با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟ خاک نتوانست کردن سیر چشم دام را هر که از روز سیاه نامداران غافل است میپذیرد چون عقیق از ساده لوحی نام را خواهش بیجا مرا محروم کرد از فیض عشق برنمی دارد کریم از سایلان ابرام را عارفان دل را سفید از نقش هستی کردهاند رنگ داغ عیب باشد جامه احرام را ناصح از بیهودگی آبروی خویش برد بوی خون آید ز افغان مرغ بیهنگام را شور بختی تلخکامان را به اصلاح آورد جز نمک درمان نباشد تلخی بادام را فکر صید خلق دارد زاهدان را گوشه گیر خاکساری پرده تزویر باشد دام را خو به مردم کرده را صائب جدایی مشکل است دامن صحراست زندان صیدهای رام را