صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از عرق تا چهره گلرنگ جانانتر شده است دامن گلهابه شبنم آتشین بستر شده است نقد میسازد قیامت را به عاشق شور عشق دامن صحرا به مجنون دامن محشر شده است نیست در زندان آهن بیقراران را قرار سینه سنگ از شرار شوخ من مجمر شده است چون توانم همسفر شد با سبکپایان شوق؟ من که دامن پیش پایم سد اسکندر شده است در قیامت شسته رو برخیزد از آغوش خاک چهره هر کس که از اشک ندامتتر شده است مانع پرواز من کوتاهی بال و پرست بادبان بر کشتی بیطالعم لنگر شده است میشود طومار عمرش طی به اندک فرصتی چون قلم هر کس ز بیمغزی زبان آور شده است علم رسمی تیره دارد سینه صاف مرا بیصفا آیینهام از کثرت جوهر شده است چون توانم داشت پنهان فقر را از چشم خلق؟ خرقه صد پاره بر بیبرگیم محضر شده است خوردهام چون موی آتش دیده چندین پیچ و تاب تا رگ ابرم ز دریا رشته گوهر شده است میکند بیدست و پایی دشمنان را مهربان شعله بر خاشاک من بسیار بال و پر شده است تا چه خواهد کرد صائب با دل مومین من آتشین رویی کز او آیینه خاکستر شده است