صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کوته اندیشی که طاعات ریایی کرده است خویش را محروم از مزد خدایی کرده است دست خشک آسمان، خورشید عالمتاب را کاسه دریوزه شبنم گدایی کرده است نیست تاب حرف سختم، گر چه سنگ کودکان استخوان را در تن من مومیایی کرده است با هوسناکی نگردد جمع حسن عاقبت از هدف قطع نظر تیر هوایی کرده است سینهاش مجمر شده است از تیر باران چون هدف هر که از گردن فرازی خودنمایی کرده است با گرفتاری قناعت کن که در این دامگاه بند ما را سخت، انداز رهایی کرده است تا چه با عاشق کند آن لب، که جام باده را بوسهاش خون در جگر از بد ادایی کرده است گلستان امروز دارد آب و رنگ تازهای تا ز رخسار که گل شبنم ربایی کرده است؟ نیستم نومید از بیدست و پایی تا صدف قطرهها را گوهر از بیدست و پایی کرده است همچو بار طرح بر دوشم گرانی میکند تا سرم از پای خم صائب جدایی کرده است