صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دست ما در بند چین آستین افتاده است ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است تکمه پیراهن خورشید تابان میشود همچو شبنم چشم هر کس پاک بین افتاده است میزند بر آتش لب تشنگان آب حیات گر چه در ظاهر عقیقش آتشین افتاده است در گرانجانی گناهی نیست درد و داغ را گوشه ویرانه من دلنشین افتاده است عقده آن زلف میخواهد دل مشکل پسند ورنه چندین نافه در صحرای چین افتاده است میشمارد صورت چین را کم از موج سراب دیده هر کس بر آن چین جبین افتاده است دستگاه حسن او دارد مرا بیدست و پا رعشه از خرمن به دست خوشه چین افتاده است از دل آتش زیر پا دارد سویدا چون سپند بس که خال دلربایش دلنشین افتاده است چون نگین دان نگین افتاده میآید به چشم تا ز چشمم اشک لعلی بر زمین افتاده است نیست امروز از لب او قسمت ما حرف تلخ نقش ما چپ از ازل با این نگین افتاده است میتوان خواند از جبین خاک احوال مرا بس که پیش یار حرفم بر زمین افتاده است سحر را در طبع آن جادوزبان تأثیر نیست ورنه صائب کلک ما سحرآفرین افتاده است