صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عالمی را از عمارت پای در گل رفته است وسعت از دست و دل مردم به منزل رفته است میشود زنجیر پا عقل فلک پرواز را کوچه راهی را که مجنون با سلاسل رفته است آتش سوزنده و خاک فراموشان یکی است تا سپند بیقرار من ز محفل رفته است میکشد میدان که دریا را در آغوش آورد موج ما گاهی گر از دریا به ساحل رفته است صید من کز ناتوانی بر زمین بسته است نقش حیرتی دارم که چون از یاد قاتل رفته است باعث امیدواری شد من افتاده را تا ره خوابیده را دیدم به منزل رفته است بس که چشمش محو در نظاره قاتل شده است پرفشانی زیر تیغ از یاد بسمل رفته است پیش بینا نور حق روشنترست از آفتاب بیبصیرت آن که دنبال دلایل رفته است هر چه جز آزادگی، بارست بر آزادگان چون صنوبر زیر بار یک جهان دل رفته است؟ صد بیابان از حریم کعبه افتاده است دور هر که در راه طلب یک گام غافل رفته است بر مطالب، بیطلب فرمانروا گردیدهام تا مرا از دست، دامان وسایل رفته است تیشه فرهاد گردیده است هر مو بر تنم تا ز چشمم صائب آن شیرین شمایل رفته است