صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سینه تنگی دو عالم درد و غم میداشته است؟ نیم جانی این قدر ظرف ستم میداشته است؟ عالمی را کرد بیخود آن دو لعل آبدار باده ممزوج، چندین نشأه هم میداشته است؟ دل به هر عضوی ز جانان نسبتی دارد جدا یک برهمن در نظر چندین صنم میداشته است؟ از تغافل کشت مژگان گرانخوابش مرا تیغ لنگردار، چندین پاس دم میداشته است؟ نیست ممکن چشم ازان کنج دهن برداشتن گوشههای دلنشین ملک عدم میداشته است؟ خال رخسارش به هیچ و پوچ از من دل گرفت در ترازو هم قیامت سنگ کم میداشته است؟ تلخ شد بر من جهان از فکر آن شیرین دهان شادی نادیده در پی نیز غم میداشته است؟ حیرت نظارهاش در هیچ دل نگذاشت تاب این قدر موی میان هم پیچ و خم میداشته است؟ گر چه با انگشت پا نتوان گره را باز کرد عقده روزی گشایش در قدم میداشته است؟ برنمی دارد سر از دنبال چشم یار، دل در کمین صیاد هم صید حرم میداشته است؟ صائب از زخم زبان بر روی من گلها شکفت مشت خاری در بغل باغ ارم میداشته است؟