صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۱۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوست پله ناز بتان سنگدل سنگین ازوست گر چه شکر خندهاش در پرده شرم و حیاست در دل دریای تلخ آب گهر شیرین ازوست با دل مجروح ما حاشا که کوتاهی کند آن که خون در ناف آهوی ختا مشکین ازوست تا چه خواهد کرد یارب با دل بیتاب ما برق جولانی که کوه طور بیتمکین ازوست نیست غافل آفتاب از حال دورافتادگان ذره را شمع تجلی بر سر بالین ازوست دامن پاکی که خونم را نمیگیرد به خود دستها چون پنجه مرجان به خون رنگین ازوست در حریمش دولت بیدار، خواب آلودهای است آن که خواب غفلت ما این چنین سنگین ازوست آن که میدارد زبان گندمین از ما دریغ تخم انجم، خرمن مه، خوشه پروین ازوست آتشین رویی که شمع محفل ما گشته است خار مژگان مهر عالمتاب را زرین ازوست نیست صائب غیر کوه غم، که بادا پایدار آن که گاهی این دل بیتاب را تسکین ازوست