صائب تبریزی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۱۰۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است گر چه خط عنبرین درد ایاغ حسن اوست گر چه از خط آفتابش روی در زردی گذاشت همچنان ناز بهاران در دماغ حسن اوست هیچ پروایی ندارد از نسیم آه سرد روغن خورشید گویا در چراغ حسن اوست آن که مژگانش ترازو میشد از دل خلق را این زمان خار سر دیوار باغ حسن اوست همچو صائب بلبلی کز نغمهاش خون میچکد روزگاری شد که در بیرون باغ حسن اوست