ص فا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
صفت فاعلی<br>
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
صفا. [ ص َ ] (اِخ ) دهی از دهستان رابر بخش بافت شهرستان سیرجان . ٤٥هزارگزی خاور بافت . سر راه مالرو بافت به سید مرتضی . کوهستانی . سردسیر. دارای ١٤٤ تن سکنه . آب آن از چشمه . محصول غلات و حبوبات . شغل اهالی زراعت . راه مالرو. (فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).
صفا. [ ص َ ] (اِخ ) (حاج میرزا...) ملقب به قنبرعلی شاه از مردم مازندران . تولد وی به سال ١٢١٢ و وفات او به سال ١٢٩١ هَ . ق . بوده است و در تکیه ٔ صفائیه جنب کوه طبرک ری مدفون است . (از سعدی تا جامی ص ٤٠٢). و رجوع به طرایق الحقایق ج ٢ ص ١٠٧ شود.
صفا. [ص َ ] (ع مص ) روشنی . (منتهی الارب ). صافی شدن . (مصادرزوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ). پاک و بی غش و بی کدورت شدن . (غیاث اللغات ). ◄ (اِمص ) پاکیزگی . (دهار). پاکی . مقابل کدورت، مقابل تیرگی : دیدی اندر صفای خود کونین شد دلت فارغ از جحیم و نعیم . ناصرخسرو. ولیکن تو آن می شمر پارسا که باطن چو ظاهر ورا باصفاست . ناصرخسرو. با صفای دل چه اندیشی ز حس و طبع و نفس یار در غار است با تو غار گو پرمار باش . سنائی . در این نزدیکی آبگیری دانم که آبش بصفا زدوده تر از گریه ٔ عاشق است ... (کلیله و دمنه ). صفای آب آن چون آئینه بی شک تعیین صورتها نمودی . (کلیله و دمنه ). روح القدس آن صفا کزو دید از مریم پاک جان ندیده ست . خاقانی . کرم جستن از عهد خاقانیا بس کزین تیره مشرب صفائی نیابی . خاقانی . فروغ فکر و صفای ضمیرم از غم بود چو غم بمرد، بمرد آن همه فروغ و صفا. خاقانی . عکس یک جامش دو گیتی مینماید کز صفاش آب خضر و آینه جان سکندر ساختند. خاقانی . ای خسروی که خاطر تو آن صفا گرفت کز وی نمونه ای است به هر کشور آینه . خاقانی . داد صفاهان ز ابتدام کدورت گرچه صفا باشد ابتدای صفاهان . خاقانی . دل چو صافی شد حقیقت را شناسا میشود از صفاآئینه منظور نظرها میشود. ظهیرفاریابی . و خمر کلمات او برراوق نقد و ارشاد پدر صفا یافته . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی نسخه ٔ خطی ص ٢٥٥). تأمل در آئینه ٔ دل کنی صفائی بتدریج حاصل کنی . سعدی . به یک خرد، مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند خذ ما صفا. سعدی . اگر صفای وقت عزیزت را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقی است ... (گلستان ). چو هر ساعت از تو به جائی رود دل بتنهائی اندر صفائی نبینی . سعدی (گلستان ). ◄ خلوص . یکرنگی . صمیمیت . اخلاص . مودت . (مخصوصاً در اصطلاح عرفا) : ز صف ّ تفرقه برخیز و بر صف ّ صفا بگذر که از رندان شاه آسا سپاه اندر سپاه اینک . خاقانی . چون پای درکند ز سر صفه ٔ صفا سر برکند بحلقه ٔ اصحاب کهف شام . خاقانی . خاقانیا عروس صفا را بدست فقر هر هفت کن که هفت تنان دررسیده اند. خاقانی . مرغ قنینه چون زبان در دهن قدح کند جان قدح بصد زبان لاف صفای نو زند. خاقانی . طریق صوفیان ورزم ولیکن از صفادورم صفا کی باشدم چون من سر خمّار می دارم . عطار. بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند. سعدی . مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز در پی مصطفا. سعدی . مودت اهل صفا چه در روی و چه در قفا. (گلستان ). بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا. (گلستان ). بر سر خشم است هنوز آن حریف یا سخنی میروداندر صفا. سعدی . صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره ٔ عشق احتمال، شرط محبت وفاست . سعدی . ازآن رو هست یاران را صفاها با می لعلش که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمیگیرد. حافظ. ◄ پاکیزگی : صفای خانه آب است و جارو. ◄ طراوت . و با آوردن، دادن، داشتن، کردن، ترکیب گردد. رجوع به ذیل این لغات شود. ♦ از صفا افتادن ؛ بی رونق شدن : چو بی دماغ شدی گلشن از صفا افتاد حنا ببند که بخت بهار بگشاید. تأثیر (ازآنندراج ). ♦ باصفا ؛ باطراوت . نَزِه . خرم . دلکش : من در خانه ای بودم بغایت باصفا... (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی مؤلف ص ١٧٠). ۩ بااخلاص . بامودت : یکی گفت با صوفئی باصفا ندانی فلانت چه گفت از قفا. سعدی . ♦ بی صفا ؛ بی طراوت . کدر. ۩ بی اخلاص .ناصمیمی . بی مودت : تشنه بر خاک گرم مردن به کآب سقای بی صفا خوردن . سعدی . در کوه و دشت هر سبعی صوفیی بدی گر هیچ سودمند بدی صوف بی صفا. سعدی . مگر کان سیه نامه ٔ بی صفا به دوزخ رود لعنت اندر قفا. سعدی . پرده ای زرنگار در بر داشت ناگه از روی بی صفا برداشت . سعدی . ◄ (اِ) سنگ سخت . (منتهی الارب ). سنگ لغزان . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). ◄ نام آهنگی از آهنگ های موسیقی . ◄ (اِمص ) صلح .آشتی . سازش : می خواهم ایشان را با همدیگر صفا دهم ... (انیس الطالبین بخاری نسخه ٔ خطی مؤلف ص ١١٦). مرا با اهل خود بحثی شد و در اندک فرصتی باز بااو صفا کردم ... (انیس الطالبین ایضاً ص ١١٦). فرمودند فلان کس با یکی خصومتی کرده است ... می خواهم ایشان را با همدیگر صفا دهم . (انیس الطالبین ). ◄ (اِ) ج ِ صفاة. (منتهی الارب ). رجوع بدان لغت شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پاکی، پاکیزکی، طهارت، طهر، قدس، نظافت خلوص، صفوت آشتی، صلح طراوت، لطافت، نزهت (متضاد: تیرگی، کدورت)
واژگان فارسی سره واژهدان
یکرنگی، شاداب، خرمی
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه