شوخ دیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ یا دِ) (ص مر.) بی شرم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ یا دِ) (ص مر.) بی شرم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شوخ دیده . [ دی دَ / دِ ] (ص مرکب ) شوخ چشم . بی شرم . وقح . وقاح . وقیح . بی حیا. (یادداشت مؤلف ). گستاخ و بی ادب و هرزه و اوباش . (ناظم الاطباء). چشم دریده : گفت ای خداوندجهان این شوخ دیده را به صدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلایی نیندازد. (گلستان ). ملک بخندید و ندیمان را گفت چندانکه مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار مر این شوخ دیده را عداوت است و انکار. (گلستان ). ◄ عشوه گر. زیبا. رعنا. طناز : آن بت شوخ دیده کز رخ اوست طیره خورشید و ماه شرمنده . سوزنی . هست از شکوفه نغزتر و شوخ دیده تر خاقانی ازشکوفه امید وفا مدار. خاقانی . ز بی شرمی کسی کو شوخ دیده ست چو نرگس با کلاه زرکشیده ست . نظامی . خواهی که پای بسته نباشی به دام دل با مرغ شوخ دیده مکن هم نشیمنی . سعدی . ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد. حافظ.