شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۵۶ - هفت خوان عشق
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهند ز جوی آب بقا هم به چابکی بجهند جلا و جوهر این بوالعجب گدایان بین که جلوه گاه جلال و جمال پادشهند برون رو از خود و آنگه درون میکده آی که خرقهها همه اینجا به رهن باده نهند کلاه بفکن و بر خاک نه سر نخوت که مهر و ماه بر این در سران بیکلهند چه چاره ده مه برج شرف به خانه ماست که از شعاع و شفق رشگ ماه چاردهند چه فر بخت بلندی است با مه و خورشید که پاسبان در این بلند بارگهند تو شهریار دراین هفتخوان تهمتن باش که دیو نفس حرون است و راهبان نرهند