شهریار | گزیده غزلیات | غزل شماره ۳۱ - چشم مست
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت بازار شوق پردگیان باز درگرفت شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آه ابری به هم برآمد و ماهی به برگرفت زین خوشترت کجا خبری در زند که دوست سر بیخبر به ما زد و از ما خبر گرفت بار غمی که شانه تهی کرد از او فلک این زلف و شانه خواهدم از دوش برگرفت یک تار موی او به دو عالم نمیدهند با عشقش این معامله گفتیم و سرگرفت چشمک زند ستاره صفت با نسیم صبح شمع دلی که دامن آه سحر گرفت چون شعر خواجه تازه وتر بود شهریار شعر توهم که درس خود از چشمتر گرفت