واژه جو

شروانشهی

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

شروانشهی . [ ش َرْ ش َ ] (ص نسبی ) منسوب به شروانشه . منسوب به شروانشاه . منسوب به پادشاه شروان : فر شروانشهی ز راه زبان آب آتش نشان برانگیزد. خاقانی . نوروز نو شروانشهی چل صبح و شش روزش رهی جاسوس بختش زآگهی دی علم فردا داشته . خاقانی . رجوع به شروانشه و شروانشاه و شروان شود.

معنی شروانشهی | واژه جو