شبح
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(شَ بَ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- تن، کالبد.<BR>۲- سیاهی جسم که از دور به نظر رسد. ج. اشباح.<br>
فرهنگ فارسی معین
(شَ بَ) [ ع. ] (اِ.) ۱- تن، کالبد. ۲- سیاهی جسم که از دور به نظر رسد. ج. اشباح.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شبح . [ ش َ ] (ع مص ) شکافتن چیزی را. (از منتهی الارب ). شق کردن چیزی . (از اقرب الموارد). ◄ پهن گردانیدن اَرش دست . (کتاب المصادر ص ٢٢٤). ◄ دراز کردن دست را در دعا: شبح الداعی ؛ دراز کرد دست را در دعا. (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ کشیدن و دراز کردن پوست را در میان میخها. (از منتهی الارب ). شکافتن پوست و امثال آن را؛ یعنی قرار دادن آن را میان میخها، چون قرار دادن انسان مصلوب را برروی دو تخته بر زمین . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ مانا و ظاهر شدن . (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). ◄ صاف و پهن کردن چوب . (از اقرب الموارد) (از متن اللغة).
شبح . [ ش َ ب َ ] (ع ص، اِ) شبج . دروازه ٔ بلندبناء. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). دروازه ای که بنای آن عالی باشد. (ناظم الاطباء). رجوع به شبج شود. ◄ مرد پهن بازو. (منتهی الارب ). ◄ کالبد. (منتهی الارب ). شخص . (اقرب الموارد). کالبد و شخص . (ناظم الاطباء). ج، اَشباح و شُبوح : و منه یقال هم اشباح بلاارواح . ◄ سیاهی که از دور بنظر میرسد. ♦ شبح باطل ؛ یعنی هباء و یقال : هو ارق من شبح باطل . گفته اند: که اسمها دو قسمند قسمی اسماء اشباحند؛ یعنی آنها که به نظر آیند و احساس شوند و قسمی دیگر اسماء اعمالند که آنها هستند که با چشم دیده نشوند و با حس درک نگردند، چون : اسماء اعیان و اسماء معانی . (از اقرب الموارد). ♦ شبح المال ؛ عبارت است از شتر و گوسپند و دیگر مواشی . (از منتهی الارب ). آنچه از شتر و گوسپند و دیگر مواشی با چشم دیده و شناخته شود. (از اقرب الموارد).
شبح . [ ش َ ] (ع ص ) شَبَح . رجل شبح الذراعین ؛ مرد پهن بازو. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
روح، سایه، سیاهی شخص، ذات
فرهنگ طیفی واژهدان
روح، مومیایی خیال، فانتوم، بختک، اشباح، وهم، پرهیب، خطای باصره، حس ششم
واژگان فارسی سره واژهدان
سایه، تن نما، تارگون