شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۷۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش درددلی دارم درمان به چه کار آید با کفر سر زلفش ایمان به چه کار آید دل زنده بود جانم چون کشته عشق اوست بیخدمت آن جانان این جان به چه کار آید عقل از سر مخموری سامان طلبد از ما ما عاشق سرمستیم سامان به چه کار آید عشق آمد و ملک دل بگرفت به سلطانی جز حضرت این سلطان به چه کار آید در خلوت میخانه بزمی است ملوکانه روضه چو بود اینجا رضوان به چه کار آید ماهان ز خدا خواهم با صحبت مه رویان بیصحبت مه رویان ماهان به چه کار آید با سید سرمستان کرمان چو بهشتی بود بینور حضور او کرمان به چه کار آید