شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۷۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفتاب از رخ نقاب مه گشود شب گذشت و روز روشن رو نمود شد منور عالمی از نور او یک ستاره گوئیا هرگز نبود هر چه موجود است از نور ویست خود کجا موجود باشد بیوجود خانقاه و صومعه در بسته شد چون در میخانه ساقی برگشود آتش عشقش دل ما را بسوخت سوخت درد عشق او جانم چه عود گفته مستانه ما قول اوست عاشقانه این سخن باید شنود نعمت اللهی و از خود بیخبر قدر این نعمت نمیدانی چه سود