شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور روی او به چشم ما نمود هر چه ما دیدیم غیر او نبود گفتگوی ما خیالی بیش نیست خود سخن فرمود و هم او خود شنود در حجاب عالمی درماندهای آن چنان گیرش که عالم خود نبود جود او داده به این و آن وجود ورنه بیجودش ندارد کس وجود بر در میخانه مست افتادهام سر به پای خم نهاده در سجود آتش عشقش دلم در بر بسوخت عالمی خوشبو شده زین بوی عود گر در غیری به ما دربسته شد نعمت الله خوش دری بر ما گشود