شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفتاب مه نقابی رو نمود تو نکو میبین که او نیکو نمود ذرهها روشن شدند از آفتاب نور او بنگر که مارا هو نمود دیدهام آئینه گیتی نما او جمال و بر کمالش رو نمود خود به خود بنموده است در عین ما تا نگوئی او به ما و تو نمود صدهزار آئینه دارد در نظر در دو آئینه یکی رو دو نمود آب چشم ما به هر سو شد روان آبروی ما از آن هر سو نمود خوش برو بر دیده سید نشین تا ببینی روی او چون رو نمود