شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۵۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیاای نور چشم ما و خوش بنشین به جای خود منور ساز مردم را و هم خلوتسرای خود ز سلطانی این دنیا چه حاصلای امیر من چرا چون ما و جد ما نباشی پادشای خود بیا و دردی ما را ز دست ما روان درکش و گر درد دلی داری ز خود میجو دوای خود گلستانست و بلبل مست و ساقی جام میبر دست حریف باده نوشانیم و خوشوقت از نوای خود چرا مخمور میگردی بیا و همدم ما شو قدم در راه یاران زن مزن تیشه به پای خود روان شد آب چشم ما که با تو ماجرا گوید دمی بنشین به چشم ما بپرس این ماجرای خود مرید نعمت الله شو که پیر عاشقان گردی هوای او به دست آور رها کن این هوای خود