شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به حکایت شراب نتوان خورد عشقبازی به عقل نتوان کرد درد دردش دوای جان من است این چنین درد کی خورد بیدرد عاشقی کار شیر مردان است کار مردان کجا کند نامرد آب گل را بگیر خوشبو شو که گلاب است نزد ما آورد مژدگانی که عاشق سرمست میفراوان برای ما آورد مست باشد مدام مست خراب از میما کسی که جا میخورد نعمت الله را یکی داند هر که او در دو کون باشد فرد