شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
غنچه در گلستان تبسم کرد بلبل از ذوق آن ترنم کرد ساقی مست میبه رندان داد عاقل از عشق عقل را گم کرد چشم ما شد منور از رویش نظری خوش به چشم مردم کرد خاطرم میکشد به میخانه این چنین عزم دل مصمم کرد خوش خیالی به خواب میدیدم دوش تا روز دل تنعم کرد عقل بالانشین مجلس بود عشق آمد بر او تقدم کرد خم میخوش خوشی به جوش آمد سید مست میل آن خم کرد