شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بسته بند بلای تو نجاتی دارد خسته رنج غم تو درجاتی دارد هر که شد مرده درد تو نمیرد هرگز کشته عشق تو جاوید حیاتی دارد طاق ابروی تو محراب دل ماست از آن روز و شب خاطر ما میل صلاتی دارد کفر زلف تو که ایمان رخت میپوشد سیئاتی است خیال حسناتی دارد گر قدم رنجه کنی بر سر آبی باری در نظر دیده ما آب فراتی دارد به جفا از سر کوی تو دل از جا نرود آفرین بر قدم او که ثباتی دارد نعمت الله که سلطان جهان عشقست چون گدایان ز تو امید زکاتی دارد