شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۶۱۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور با نور خوش در آویزد آب با آب خوش درآمیزد موج با بحر چون یگانه شود این دوئی از میانه برخیزد چشم مستش که فتنه انگیز است هر زمان فتنهای برانگیزد مژه شعر تیز من شب و روز خاک درگاه یار میبیزد عقل با عشق گفتگو نکند بنده با پادشاه نستیزد ساقی مست هر نفس جامی گیرد و بر سرم فرو ریزد سیدم زلف را چو بگشاید عالمی دل در او درآویزد