شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۷۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که در کوی تو جانا نفسی بنشیند نیست ممکن که دمی بیهوسی بنشیند ننشیند دل من یک نفسی از سر پا تا که در صحبت تو خوش نفسی بنشیند خلوت نقش خیال تو بود خانه چشم نتوان دید که غیر از تو کسی بنشیند بر سر راه تو گرچه عسسان بسیارند نیست عاشق که ز خوف عسسی بنشیند مدتی شد که سر کوی تو میجست دلم از درت دور مکن گرچه بسی بنشیند کس به فریاد من عاشق شیدا نرسد مگر آن روز که فریادرسی بنشیند نعمت الله به خلوت ننشیند بیتو شاهبازی است کجا در قفسی بنشیند