شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیاای ساقی مستان خدا را که مشتاقند سر مستان خدا را اگر خرقه نمیگیری گروگان بده جامی به درویشان خدا را طبیب دردمندانی نظر کن که دارم درد بیدرمان خدا را بروای عقل سودائی چه جوئی ز جان بیسر و سامان خدا را ز سر مستان گلشن ذوق ما جو که کم دانند هشیاران خدا را خراباتست و ما مست و خرابیم حریف مست میخواران خدا را نباشم یک دمی بینعمت الله که پیدا دیدم و پنهان خدا را