شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تو را اهل نظر خوانم گرت منظور او باشد نظر باز خوشی باشی چو منظورت نکو باشد خیالش نقش میبندم به هر صورت که پیش آید کجا غیری توان دیدن چو هر چه هست او باشد ز آب چشم ما دایم بود خوش روی ما تازه چو خوشروئی که پیوسته چو ما با آبرو باشد بیا و خرقه خود را به آب مینمازی کن چو جان ما گرت میلی به سوی شست و شو باشد در آن حضرت که غیر او نگنجد غیر او غیری چه جای این و آن دارد چه قدر ما و تو باشد خراباتست و ما سرمست و ساقی جام میبر دست نیاید عقل اگر آید مگر خواجه ولو باشد بیا از نعمت الله جو مرادی را که میخواهی که کام دل از او یابی تو را گر جستجو باشد