شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بحر عشقش را کران پیدا نشد واصل دریای او جز ما نشد در سرابستان مستان ره نبرد هر که چون ما سو به سو جویا نشد دیده ما تا نظر از وی نیافت چشم نابینای ما بینا نشد جان ما تا مبتلای او نگشت کار دل در عاشقی والا نشد سرفرازی در میان ما نیافت هر که را سر در سر سودا نشد در حریم عشق عاشق پی نبرد در ره معشوق تا پویا نشد هر پریشان کو نشد از جمع ما دولت پنهانیش پیدا نشد هر که آمد سوی ما سرمست رفت هیچکس تشنه از این دریا نشد تا حدیث عشقبازی گفتهاند همچو سید دیگری گویا نشد