شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۵۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاقبت سید ما سوی مغان خواهد شد به سراپرده میخانه روان خواهد شد گر بگویند که فرما و بیا مستانه زند انگشت خوشی رقص کنان خواهد شد آفتابی است که از مشرق جان میتابد گرچه از دیده ما باز نهان خواهد شد همه عالم چو بود آینه حضرت او در همه آینه بر خود نگران خواهد شد عین ما آب حیاتست و حبابش خوانند زود بینند که بینام و نشان خواهد شد جام میآمد و آورد پیام ساقی که دمی همدم ما شو که چنان خواهد شد صحبت سید سرمست غنیمت میدان که در این یک دو سه روزی ز جهان خواهد شد