واژه جو

شاه نعمت‌الله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۳۵

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

در خرابات گرد گردیدم ساقی رند سرخوشی دیدم عاشقانه گرفتمش به کنار عارفانه لبش ببوسیدم ذوق مستی و حال میخواران نازکانه از او بپرسیدم گفت ناخورده می‌چه دانی چیست داد جامی و کل بنوشیدم حال سید به ذوق دانستم ور همه نور او عیان دیدم

معنی شاه نعمت‌الله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۳۵ | واژه جو