شادکام شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادکام شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) فَرَه . (ترجمان القرآن ) (دهار). خوشحال و کامروا شدن . فیریدن . مَرَح : چو آمد بدو داد پیغام سام ازو زال بشنید و شد شادکام . فردوسی . مگر با درود و سلام و پیام دو کشور شود زین سخن شادکام . فردوسی . همی مرترا بند و تنبل فروخت بچاره دو چشم خرد را بدوخت نخستین که داماد کردت بنام بخیره شدی زین سخن شاد کام . فردوسی . و خواچه ٔ بزرگ از این چه خداوند فرموده و این نواخت تازه که ارزانی داشت سخت تازه شد و شادکام و بنده را بشراب بازگرفت . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ١٦٥).