شادمانی کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شادمانی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شادی کردن . نشاط. تنشط. اهتزاز : بر سلامت حالش شادمانی کرده گفتم ... (گلستان ). به صحبتش شادمانی کردند و به نان و آبش دستگیری نمودند. (گلستان ). مکن شادمانی به مرگ کسی که دهرت نماند پس از وی بسی . (بوستان ).
فرهنگ طیفی واژهدان
جشن گرفتن، سالروز نگهداشتن، دست زدن، تشویق کردن، ستودن، آفرین گفتن، هلهله کردن، ناخن را حنا گرفتن