سیم تن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(تَ) (ص مر.) کسی که تنِ سفید دارد.<br>
فرهنگ فارسی معین
(تَ) (ص مر.) کسی که تنِ سفید دارد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیمتن . [ ت َ ] (ص مرکب ) مرادف سیمبر است . (آنندراج ). کسی که بدن او مانند نقره سفید بود. (ناظم الاطباء) : سبک سیمتن پیش مادر بگفت از آن سیب و آن کرمک اندر نهفت . فردوسی . نگار من آن لعبت سیمتن مه خلخ و آفتاب ختن . فرخی . سهیل سیمتن گفتا تذروی ببازی بود در پائین سروی . نظامی . مرا بعاقبت آن شوخ سیمتن بکشد چو شمع سوخته روزی در انجمن بکشد. سعدی . تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود بنده ٔ من شو و بر خور ز همه سیمتنان . حافظ.
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی
فرهنگ نامهای فارسی
نام زنانه