سیر شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیر شدن . [ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) کنایه از مستغنی گشتن . (برهان ) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ). بی نیاز شدن : سکندر نخواهد شد از گنج سیر وگر آسمان را سر آرد بزیر. فردوسی . آمدمت که بنگرم باز نظر بخود کنم سیر نمیشود نظر بس که لطیف منظری . سعدی . همچو مستسقی بر چشمه ٔ نوشین زلال سیر نتوان شدن از دیدن مهرافزایت . سعدی . ◄ پر شدن شکم . اشباع شدن . مقابل گرسنه بودن : شکم بهر جا و بهر چیز سیر شود. (کلیله و دمنه ). که گفته اند چون شکم سیر شد غم گرسنگی مخور. (مرزبان نامه ). ◄ کنایه از آرام گرفتن . (برهان ) (آنندراج ). کناره گرفتن : برد بر میان سوار دلیر سپهبد شد از رزم و دینار سیر. فردوسی . چو آگاهی آمد بسام دلیر که شیر دلاور شد از رزم سیر. فردوسی . لیکن تو هیچ سیر نخواهی همی شدن زین جر و جوی و کوفتن راه بی نظام . ناصرخسرو. ◄ ملول شدن . بی زار شدن : دل پدر ز پسر گاه گاه سیر شود دلش همی نشود سیر از ربیع و مضر. فرخی . اگر از بنده سیر شده است بهانه توان ساخت شیرین تر از این . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٤١٧). چو روزی چند بر وی رنج شد چیر تن از جان سیر شد جان از جهان سیر. نظامی . میشود در لقمه ٔ اول ز جان خویش سیر بر سر خوان لئیمان هرکه مهمان میشود. صائب . ♦ دل سیر شدن ؛ بی نیازشدن . و پیش او طعام بسیار نهند و اندکی دهند تا چشم او پر شود و دل او سیر شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).
مترادف و متضاد واژهدان
بیزار شدن، نفرتزده شدن، بیمیل شدن، بیرغبت گشتن، ملول گشتن، متنفر شدن، دلزده شدن (متضاد: راغبگشتن، مشتاق شدن) خسته شدن دستکشیدن، رها کردن، گریزان شدن اشباع شدن (متضاد: گرسنه ماندن، گرسنه شدن) بینیاز گشتن، مستغنی شدن
فرهنگ طیفی واژهدان
دلی (شکمی) ازعزا درآوردن، خوردن