واژه جو

سپنج کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سپنج کردن . [ س ِ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) زندگی کردن . گذران کردن : بزندان بدم تا به اکنون چو گنج بشادی کنون کرد خواهم سپنج . نظامی (شرفنامه ص ٤٧٠). ◄ مهمان کردن : ببازارگان گفت ما را سپنج توان کرد کز مانبینی تو رنج . فردوسی .

معنی سپنج کردن | واژه جو