واژه جو

سوار کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

سوار کردن . [ س َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بر نگین نشاندن احجار کریمه را. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ برنشاندن بمرکوبی . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ اجزاء ماشین یا کارخانه ای را بهم پیوستن . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ حقه را سوار کردن ؛ فریفتن . (یادداشت بخط مؤلف ).

معنی سوار کردن | واژه جو