سنایی | دیوان اشعار | قصاید | قصیده شماره ۱۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیز تا خود ز عقل باز کنیم در میدان عشق باز کنیم یوسف چاه را به دولت دوست در چه صد هزار باز کنیم در قمار وقار بنشینیم خویشتن جبرییل ساز کنیم هر چه شیب و فراز پرده ماست خاک بر شیب و بر فراز کنیم ز بر و زیر چرخ هرزه زنیم آن به از هر دو احتراز کنیم جان کبکی برون کنیم از تن خویشتن جان شاهباز کنیم به خرابات روح در تازیم در به روی خرد فراز کنیم آه را از برای زنده دلی ملکالموت جان آز کنیم ناز را از برای پخته شدن هیزم آتش نیاز کنیم با نیازیم تا همه ماییم چون همه او شدیم ناز کنیم آلت عشرت ظریفان را آفت عقل عشوه ساز کنیم خم زلفین خوبرویان را حجره روزهای راز کنیم در زمین بیزمین سجود بریم در جهان بیجهان نماز کنیم سه شراب حقیقتی بخوریم چار تکبیر بر مجاز کنیم از سنایی مگر سنایی را به یکی باده درد باز کنیم