سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۹۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بیمعنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسه عشق تو از شوخی به دست آری قباها کز تو در پوشد کمرها کز تو در بندد ز عمر و صبر و دین ببرید آنکو بست بر تو دل ز جاه و مال و جان بگسست هر کو با تو پیوندد سنایی گر به تو دل داد بستاند که بدعهدی گزافست این چنین زیرک ز ناجنسی کمر رندد که گر تو فی المثل جانی چنان بستاند از تو دل که یک چشمت همی گوید دگر چشمت همی خندد