سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست وصل لب تو در خور هر بیخبری نیست هر چند نگه میکنم از روی حقیقت یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست تا پای تو از دایره عهد برون شد در هستی خویشم به سر تو که سری نیست بر تو بدلی نارم و دیگر نکنم یاد هر چند که آرام تو جز باد گری نیست در بند خسی وین عجبی نیست که امروز اسبی که به کار آید بیداغ خری نیست خصم به بدی گفتن من لب چه گشاید من بنده مقرم که خود از من بتری نیست بسیار جفا هات رسیدست به رویم المنه الله که ترا دردسری نیست بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن دلسوزتر از عشق من و تو سمری نیست بسیار گذر کرد در آفاق سنایی افتاد به دام تو و از تو گذری نیست