سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دارم سر خاک پایتای دوست آیم به در سرایتای دوست آنها که به حسن سرفرازند نازند به خاکپایتای دوست چون رای تو هست کشتن من راضی شدهام برایتای دوست خون نیز ترا مباح کردم دیگر چکنم به جایتای دوست دانی نتوان کشید ازین بیش بار ستم جفایتای دوست