سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۳۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
صنما چبود اگر بوسگکی وام دهی نه برآشوبی هر ساعت و دشنام دهی بسته دام تو گشتست دل من چه شود که مرا قوت از آن پسته و بادام دهی پخته عشق شود گر چه بود خامای جان هر کرا روزی یک جام میخام دهی نکنی ور بکنی ناز به هنجار کنی ندهی ور بدهی بوسه به هنگام دهی گر دل و جان به تو بخشیم روا باشد از آنک جان فزون گردد ز آنگه که مرا جام دهی جامه غم بدرم من ز طرب چون تو مرا حب در بسته میان جام غم انجام دهی بیقرارست سنایی ز غم عشق تو جان چه بود گرش به یک بوسه تو آرام دهی