سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق و شراب و یار و خرابات و کافری هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری از راه کج به سوی خرابات راه یافت کفرش همه هدی شد و توحید کافری بگذاشت آنچه بود هم از هجر و هم ز وصل برخاست از تصرف و از راه داوری بیزار شد ز هر چه به جز عشق و باده بود بست او میان به پیش یکی بت به چاکری برخیزای سنایی باده بخواه و چنگ اینست دین ما و طریق قلندری مرد آن بود که داند هر جای رای خویش مردان به کار عشق نباشند سر سری