سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۴۰۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی مرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی کشیدی در میان کار خلقی را به طراری پس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی دلی کز من به صد جان و به صد دستان نبردندی به چشم مست عالمسوز حیلت گر بدر بردی همین بد با سنایی عهد و پیمان توای دلبر نکو بگذاشتی الحق نکو پیمان به سر بردی