سنایی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست این تندخویی تو جانی و انگاشتی که شخصی تو آبی و پنداشتستی سبویی همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی یقین دان که تو او نباشی ولیکن چو تو در میانه نباشی تو اویی